پژوهشی در مورد منطق الطیر

باسمه تعالی

پژوهشی در مورد سبک زندگ مربی (منطق الطیر)

داستان شیخ صنعان منطق الطیر عطار نیشابوری
داستان ظاهری
حکایت و داستان عاشق شدن شیخ صنعان یکی از داستانهای رفانی زیباست که اصل داستان در کتاب تحفه الملوک امام محمد غزالی آمده است و شیخ فریدالدین عطار این داستان را به زیبایی تمام در کتاب منطق الطیر به نظم کشیده است .
صنعان در اصل سمعان بوده است و گویند نام دیر و خانقاهی در نزدیکی شهر دمشق سوریه بوده است. این شیخ نامش عبدالرزاق بوده و مقام والایی در عرفان داشته و صاحب مریدان و شاگردان فراوانی بوده است.
شیخ صنعان که چنین جاه و مقام و مرتبه ای در کمالات داشت چند بار در خواب دید که در ولایت روم بتی را سجده می کند و چون بیدار شد به نور یقین دانست که خطر و امتحان بزرگی در پیش است و چاره ای ندارد و باید به سفر روم برود. پس عزم روم نمود و چهارصد شاگرد و مریدش نیز به پیروی او در سفر به ولایت روم همراه او شدند.
زمانی که شیخ به روم رسید ناگهان بنا و عمارت با شکوهی را مشاهده کرد که دختر ترسا و مسیحی در کنار پنجره آن عمارت نشسته بود دختر ترسا آنقدر زیبا بود که آفتاب بر جمال او حسد می ورزید و هر کس عاشق او می شد از شدت اشتیاق و عشق قبل از رسیدن به او جان تسلیم می کرد.
دختر ترسا با دیدن شیخ نقاب پس می زند و شیخ با دیدن چهره بی نقاب دختر تمام وجودش از عشق آتش می گیرد و عشق آن زیبارو تمام هستی و ایمان و مقام و شهرت شیخ صنعان را به غارت می برد:
شاگردان شیخ چون این حالت را دیدند شروع به نصیحت شیخ کردند اما هیچ فایده نداشت زیرا نصیحت در عاشق آشفته دل و درد بی درمان عشق هرگز اثر نمی کند.
و شیخ بی دل و بی قرار در کوی دلدار ساکن می شود یارانش به دلداری او می پردازند:یکی از یارانش گفت ای شیخ بزرگ برخیز و غسلی کن و این اندیشه بد را از دل بران و شیخ می گوید امشب صدها بار با خون جگر غسل نموده ام.
و شیخ پاسخ می دهد تسبیحم را دورافکندم تا زنار بر بند ( زنار کمر بند مخصوص مسیحیان بوده تا از مسلمانان باز شناخته شوند)
و یکی از مریدانش می گوید شیخا بر خیز و دست از این کار عاشقی بردار و نماز بگذار و شیخ در جواب می گوید:صورت آن یار زیبا را نشانم دهید تا رو به محراب صورتش دایما نماز بگذارم.
و هر یک از مریدان به تناسب حال نصیحت در خور نمودن و پاسخ مناسبتری شنیدند و شیخ با این پاسخها نشان داد که عشق او به دختر ترسا بسی کاری است و او قصد کنار نهادن این عشق را ندارد. و ساکن کوی دلدار می شود. از دیگر سو دختر ترسا با دیدن این وضعیت از خدمتکارانش می خواهد که از حال شیخ جویا بشوند و بپرسند که درد و گرفتاری او از کجاست و اگر او نیازمند مال و منال است
به او مال بدهید. اگر بیمار است طبیب برایش خبر کنید و اگر گناهکار است من برایش از حضرت مسیح شفاعت می طلبم اما اگر عاشق است دلدارش را خبر کنید چونکه علاج عشق نه در دست ماست و نه در دست حضرت مسیح زیرا درد عشق را فقط دلدار می داند و فقط او قادر به درمانش است.
اما هر چند آن نگار زیبا رو خود را در ظاهر به بی خبری زده بود اما دلش از جان شیخ آگاه بود و تجاهلش نیز از روی ناز محبوبی بود.و چنین بود که شیخ نزدیک به یک ماه در کوچه ترسا زاده
نشست و حتی با سگان کویش هم نشین شد تا دختر بر بالینش آمد و خودش از حال شیخ جویا شد و شیخ به عشق دختر اقرار نمود و گفت که دلم از دوریت خون است چشمانم چون ابر در بارش است و وجودم از عشق تو بی قرار است.
دختر ترسا از روی ناز و تکبر پاسخ داد که تو پیری و از شدت پیری بی عقل و خرف گشته ای. لباس عشق برازنده تو نیست تو باید در تدارک کافور و کفن باشی.شیخ پاسخ می دهد هر چه دلت می خواهد بر من بگو اما بدان که عشق پیر و جوان نمی شناسد و عشق بر هر دل بنشیند آن دل را آشفته می سازد.
دختر ترسا می گوید اگر تو در عشقت مردانه ایستاده ای باید چهار شرط را بجا آوری و آن چهار شرط عبارتند از:بت پرستی کن، قرآن بسوزان،شراب بنوش و ایمانت را کنار بگذار:
شیخ گفت:شراب می نوشم اما آن سه کار دیگر را نمی توانم . دختر ترسا گفت کسی که هم رنگ یارش نباشد او یار نا صادق است پس اگر تو در عشق به من صادقی باید اسلام را کنار گذاری و دین من را قبول کنی و شیخ قبول کرد.
شیخ را به شرابخانه بردند و شیخ از یک سو با نوشیدن شراب و از سوی دیگر از جمال دختر ترسا چنان مست شد که نزدیک بود دستش را در گردن ترسا زاده کند که دختر گفت اکنون اگر قصد داری به من برسی باید به دین من اقرار نمائی و شیخ چنان کرد و شیخ را به دیر ترسایان بردند و شیخ جامه اسلام کنار نهاد و مسیحی گشت و زنار بست و همه آنچه را که می دانست از قرآن و اسلام همه را به کلی فراموش کرد.
آنگاه رو به دختر ترسا کرد و گفت : ای دلبر زیبا هر آنچه خواستی انجام دادم . شراب نوشیدم و بت پرستی کردم و بلایی از عشق بر سرم آمد که هیچکس نبیند.از عشق تو بود که همه رازهای سینه ام و گنجینه معرفتم از بین رفت. و اکنون چون کودکان نو آموز مکتب شده ام و انگار تازه الفباء می آموزم و ابجد می خوانم.
و اکنون من وصل تو را می خواهم و این همه کار را به امید وصل تو و رسیدن به تو انجام داده ام.
دگر بار دختر ترسا گفت که کابین و مهریه من بسیار سنگین است و من سیم و زر زیاد می طلبم و تو بی چیزی بهتر است از عشق من درگذری.شیخ گفت این همه مرا دردسر نده و بهانه تراشی نکن نمی بینی
که به خاطر تو دین و ایمان و دوستانم را از دست داده ام آیا این چنین رفتاری با من درست است؟
ترسا زاده که او را مرد کار و جدی یافت گفت پس به جای مهریه من باید یکسال خوکبانی و خوک چرانی کنی تا آنگاه به من برسی. شیخ یک سال تمام خوک چرانی کرد.
یاران شیخ با دیدن حال و روز شیخ او را ترک نموده و به جانب کعبه روان شدند در کعبه یکی از شاگردان شیخ که با او نبود از شاگردان دیگر حال شیخ را پرسیدند و شاگردان همه ماجرا را تعریف نمودند. آن شاگرد کعبه نشین ناراحت گشت و گفت اگر شما با شیخ خود همرنگ بودید باید هر چه او می کرد پیروی می کردید و با او زنار می بستید و مسیحی می شدید. پس شرم بر شما که شیخ خود را رها نموده اید.شاگردان پاسخ دادند که ما خواستیم تا با شیخ همراه و همگام شویم اما او قبول نکرد و به ما گفت دنبال کار خویش رویم.آن مرید کعبه نشین گفت گرچه از در شیخ باز گشته اید اما از در حق نباید برید و باز گشت پس .
و شاگردان به اشاره آن مرید خاص چهل شبانه روز به تضرع و دعا و چله نشینی پرداختند تا دوباره شیخ خود را بازیابند.سر انجام پس از چهل شبانه روز زاری و التماس ، آن مرید خاص در حالت رویاء و شهود حضرت مصطفی(ص) را دید و به دامنش در افتاد که ای رهنمای عالمیان به خاطر خدا شیخ ما را از گمراهی نجات بخش. حضرت پیامبر پاسخش می دهد که به خاطر همت عالی تو که برای رهایی شیخ به خداوند توسل جستی شیخ را رها نمودم. گرفتاری شیخ از آن جهت بود که از دیر باز غباری در وجود شیخ بود که او را گرفتار نموده بود و من شفاعتش کردم تا توبه نمود و آن غبار از میان رفت و او توبه کرد و از گناه پاک گردید.
آن مرید خاص با شنیدن مژده رهایی شیخ توسط حضرت مصطفی از شادی مدهوش گشت و به همه مریدان دیگر مژده داد و همگی عازم محلی شدند که شیخ در آنجا خوکبانی می کرد. شیخ با دیدن یاران از خجالت جامه درید اما یاران به دلداری او برخاسته و گفتند امروز روز شکر و سپاس
است و نه غم و پشیمانی. و شیخ دوباره غسلی کرد و از نو مسلمان گشت و همگی عازم کعبه گشتند.
از آنسو دختر ترسا در خواب دید که آفتاب با او در سخن آمد و گفت در پی شیخ روان شو و دین او پذیر و تو که او را پلید نموده بودی به دست او پاک شو.دختر ترسا چون از خواب برخاست جانش را پر درد یافت و احساس عجیبی پیدا کرد. چاره ای نبود جز اینکه درپی شیخ روان گردد.
او در حالیکه به دنبال شیخ سر از پا نمی شناخت با خداوند راز و نیاز می کرد و می گفت:
خداوندا مرد راهت را من راه زدم و از راه بردم اما تو مرا از راه مبر که من نادان و غافل بودم. خداوندا دریای خشم و قهرت را فرو نشان چرا که من ندانستم و خطا کردم. از درون به شیخ الهام شد که دختر ترسا از دینش برون شده و به راه باز آمده است و این زمان به دستگیری نیاز دارد. شیخ دوباره چون باد به سرعت به عقب و در پی دختر روان شد. مریدان دوباره دچار نگرانی شدند و بیم از آن یافتند که شیخ باز دین و ایمانش را از دست بدهد.
شیخ در پاسخ مریدان ، حال دختر را با آنان بگفت و هر که شنید از حال رفت. شیخ با یاران به عقب برگشتند تا به آن دختر دلنواز رسیدند. دختر چنان پریشان گشته بود که انگار مرده ای بر روی زمین بود. دختر با دیدن شیخ خود مدهوش گشت و از حال رفت و شیخ با اشک چشم بر صورتش آب
افشاند . زمانیکه دختر به هوش آمد گفت از شرمساری تو جانم آتش گرفته است و بیش از این توان در بیراهه رفتن را ندارم . من را توبه ده و آئین اسلام را بر من عرضه نما. دختر چنان ذوق ایمان در دلش جاری گشت که توان ماندن در این جهان را از دست داد و با شیخ الوداع نمود و جان تسلیم کرد.
داستان انفسی از زبان استاد حلواییان
دیوان حافظ عصاره همه کتابهای مثنوی ، بوستان وگلستان وعطار و…..است .داستان شیخ صنعان را در یک بیت بیان کرده است.
گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
آنچه گرد انانیت را از سر راه سیر وسلوک بر می دارد عشق است.عاشقی انسان را از منیت پاک می کند و عاشق دنبال گمنامی است. سالک الی الله عددی برای نامش قائل نیست .راه عاشقی بدنامی دارد. حضرت آدم (ع) اول بدنام نظام هستی است ه دنبال انسان کامل رفت و دره او همه چی را به جان خرید.
انسان کامل خال مشکین نظام هستی است.شیخ چون سگان معتکف کوی یار شد. وبعد از یک ماه بیماراو شد.چقدر زیباست که از دلت باخبر باشند . آقای قاضی 40 سال پشت در نشست وبعد درب را برویش باز کردند پشت در عرش بهشت است و بد نیست.
دختر ترسا چهار چیز را از شیخ خواست .بت پرستی ، قرآن سوزی ،شراب خواری و دست از ایمان برداشتن.
دختر ترسا که نماد انسان کامل است از شیخ صنعان که نماد سالک خوش استعداد است این چهار چیز را که هر کدام سری است را از او طلب می کند.
صنم پرستی یا صمد پرستی ، بواسطه انسان کامل است که خدا پرستش می شود.
دل اگرخدا پرستی همه خدا را در رخ علی بین ،باید جبه عشق و کشش آنها بر دل ما بیفتد . علامه طباطبایی می فرمودند. تو فکر نکن که مجنون از سر خود مجنون شد بلکه کشش لیلی او را مجنون کرد.
افلاک به کشش درمدار حرکت خود هستند.جذبه انسان کامل سالک رابه بالامی برد. دو نوع سالک داریم . سالک مجذوب و مجذوب سالک، مجذوب سالک سالکانی که در خط و مدار نبوده وبهیکباره بارقه ای برآنهاتابیده ، مکاشفه خوشی، اتفاقی آنها را جذب وبه راه آورده است.
وسالک مجذوب سالکی که در راه افتاده و بعد جذب محبوب شده است.مجذوبان سالک اساتید و پیر راه خوبی نیستند ولی سالکان مجذوب می توانند دستگیر خوبی برای دیگران باشند. بایدتلاش در سیر وسلوک کرد بعد خودشان دستت را می گیرند.خداوند می خواهد ما را آتش بزند آتش مهر یا قهر ، یکی در آتش شهوات می سوزد ویکی مثل حاج قاسم در آتش فتنه ها و یک وقتی کمال در همین فتنه ها حاصل می شود.
علامه حسن زاده خواب را شکارگاه سالک و علامه جوادی آملی خواب را کلاس درس سالک معرفی می کند.شیخ صنعان جمال انسان کامل را در خواب می بیند و دچار یقظه می شود.وبعد از آن دچار طلب دختر ترسا ( انسان کامل) و از وطنش که تن ونفسش باشد بیزار شده و به ملک و کوی دوست به دیار روم که نماد آرامش و قلب مطمئن است هجرت می کند.
400 شاگرد شیخ قوای نفس او بودند که او را به منصب و بندهایش نصیحت می کردند، که همان هوا دار ما باش، توحید یعنی خود را فراموش کردن ، مردان خدا به جایی می رسند که مثل ملائک عالین می شوند آنهایی که غرق در ذات خدا هستند وآدمی را ندیدند ونشنیدن و سجده به اونکردند.
این رها کردن بندها مرگ است « موتوا قبل ان تموتوا» مرگ یعنی محو مولا تا قیامت والسلام
اگر اسماعیل باشیم ابراهیمی لازم است، اگر چمران باشی روح الله و اگر قاسم سلیمانی باشی، خامنه ای .
انسان کامل پیر و قطب عالم هستی هستند، که باید دست به دامن ولی خدا باشیم و یا علی را مردانه بگوئی،عرفا می گویند همه انسانها فطرتاً عاشق خدا هستند.وهمه اورا پرستش می کنند فقط بعضی ها در انطباق در پرستش خدا به اشتباه رفته اند.معبود را اشتباه گرفته و به مجاز رفته اند.
کار دیگری که دختر ترسا یا انسان کامل از شیخ صنعان خواسته ،سوزاندن قرآن بود.
وقتی معاویه دستور داد ه بود قرآن ها را سرنیزه بزنند امیر المومنین دستور داد آنها را بزنید من قرآن ناطق هستم ، قرآنی را که بواسطه اش می خواهی شمشیر به بر قرآن ناطق بکشی بسوزان و آن خدائی که مثل بت در ذهن شماست بشکنید جان قرآن نور ولایت استکه در شب قدر بر پیامبر نازل شد ، تا انسان صدف وجودش را نشکند به باطن آن نمی رسد.دختر ترسااز این چهار مورد یکی را خواسته بود و این نشانگرآن بودکه نفس سالک بسیاری از کارها ترک کرده واو می دانست از این چهارتا شراب را انتخاب میکند چون شراب عشق است و حض داردو لذت آن حال را خوش می کند.
امام صادق (ع) می فرمایند آدم محب از محبوب اطاعت می کند. عاشق علی اگر بگوید به قرآن روی نیزه تیر بیانداز چه می کند.
روش سیر و سلوک حبی است ، عشق خدا آتشی است ، اگر عاشق نباشیم از یک سری اسرار محرومیم.
و خامیم باید پخته شد.اگر پخته شدیم ظهور در جانمان اتفاق می افتد.
آیت اله بهالدینی گفته است:سعی نکن برسی ،سعی کن برسی ،که تا نرسی،نمی رسی
سعی نکن برسی ،سعی کن تا در آتش عشق امام زمان پخته شوی تا پخته نشوی نمی رسی
اگر عاشق شدی عشق ترسازاده کارت را درست می کند.
کاردان کار ما در کارماست فکرما در کار ما آزارماست
ما خدا را باید در وجود انسان کامل بیابیم ما در وجود انسان کامل بایدمست مست به افتیم.
شراب در روایات ام الخبائث است . عطار و حافظ و… سخن از شراب می گویند سخن ازمباحث توحیدی و عرفانی است، که جان آدم را مست می کند .
شیخ صنعان به دختر ترسا می گوید هر چه داشتم گرفتی ، کار ولی خدا این است انانیت و توهم را گیردعشق خودش را به تو می دهد.به شیخ صنعان می گویداگر سیم و زر نداری مهریه من را بدهی باید یک سال خوک چرانی کنی.
برای اصلاح نفس ،باید به ترتیب بینش ،گرایش،کنش،منش و روش (سبک زندگی) تغییر تا حیات و ممات ما محمدی (ص) شود. روایات زیادی است برای اینکه عمل صالحی منش و خلق و خوی شود باید یک سال انجام بدهی تا ملکه شود.
داستان شیخ صنعان داستان ما است ما در درون نفس امان صدها خوک داریم ،خوک هایی که قوای نفس و قوای شهوانی ما است. این داستان داستان نفس ما است . انسان کامل اعلا مرتبه اصل ما است یاران شیخ همان شئونات نفس ما است. قصه ماست برای رسیدن به اصل توحیدی.چرا دختر ترسا ،انسان کامل یا اصل ما در انتهای داستان از دنیا می رود.این به فنا رسیدن است به لقا خداوند رسیدن است.

محمدجواد متولی
فوریه 16, 2021