خلاصه ای از درس مبانی عقلانی (وجود شناسی)

وجودشناسی

خلاصه¬ای از درس مبانی عقلانی

یکی اینکه برخلاف سوفسطاییها که قائل هستند در خارج چیزی تحقق ندارد می‌گوییم در خارج وجود و موجود هست این اشیای که در خارج هستند معلوم نیستند زیرا معدوم و عدم منشاء اثر نمی تواند باشد اما این موجودات دارای آثار هستند همچنان که آتش حرارت دارد آب و رطوبت دارد و اثری که آتش دارد آب ندارد برای همه اینها حقیقی هستند و در خارج وجود دارند و موجود تحقق دارد وجود و موجودی که در خارج هستند در یک ارز نیستند مراتب دارد یعنی در باب وجود قائل به تشکیک هستیم تشکیل هم یک اصطلاح فلسفی است به این معنا که چند چیز به طور مساوی نباشند یکی قوی تر با یکی ضعیف تر مثل نور که بعضی جاها قوی و بعضی جاها ضعیف تر هست وجدانن و عیانا می‌دانیم که ممیز و حاکم ما هستیم و هر کدام از ما دارای این تمیز دهنده هستیم که در هر حال و هر جا دارای آن می‌باشیم سوال این است ذاتاً چیست یعنی گوهر و سرشت آن چیست و چگونه موجودی است اگر گفتیم در بیرون ماست چیزی که بیرون ماست چطور با ما ارتباط دارد و کیفیت ارتباطش چگونه است اگر درون ماست ذات و حقیقت است چیست می فهمیم که این ممیز و حاکم در درون ماست و در یک عضو خاص هم نیست که اگر مثلاً قلب ما باشد وقتی خوابیده ایم قلب داریم پس چرا نمی‌توانیم تفکر کنیم و تمیز بدهیم یا وقتی شخص مرده تمام اعضا را دارد گوش سالم قلب سالم ولی نمی تواند حکم می کند
سوفسطایی ها معتقدند که جدایی از پندار انسان و نحوه نگرش او بر عالم چیزی حقیقت ندارد ادله هم دارند از جمله خطای حواس در ادراک محسوسات یعنی ما محسوسات این عالم را از طریق قوای احساسی ادراک می کنیم در حالیکه قوای احساسی ما بیانگر واقعیت نیستند چون یک بیننده شی را از دور می بیند و از راه نزدیک همان شی را بزرگ می بیند انسان وقتی کنار ریل آهن می ایستد و فاصله دور را نگاه می کند فاصله دو ریل را کم تر و کوتاه تر می بیند در مورد حس ذائقه هم همین است انسان در حالت سلامت مزاج مزه حلوا را شیرین می یابد و هنگامی که دچار تب صفراوی می شود حلوا را تلخ احساس می کند معتبرترین حکمای سوفسطایی پروتاگوراس بود که به خاطر تبحر و حسن بیانی که داشت جوانان طالب صحبتش بودند و می‌گفت میزان همه چیز انسان است و این عبارت او را اینطور تفسیر کردند که در واقع حقیقتی نیست چون انسان برای ادراک امور جز حواس خود وسیله ای ندارد و این وسایل دچار خطا هم میشوند از سوالاتی که از سوفسطایی می پرسیم این است که شما می گوید در عالم هیچ حقیقتی تحقق ندارد آیا خود همین گفتار شما حقیقت دارد یا ندارد اگر بگویید این گفتار ما حقیقت دارد پس به وجود حقیقت اعتراف نموده اید و اگر بگویید خود این گفتار ما نیز حقیقت ندارد پس ادعای شما باطل است چون با این بیان به بطلان قول محکمیاقرار کرده‌اید عدم هیچ است و از هیچ چیزی نیاید هر اثری که هست از وجود هست و چون عدم هیچ و ناچیز است واقعیت و حقیقت چیزی نخواهد بود پس واقعیت و حقیقت همه چیز ها هستی است که آن را به عربی وجود گویند و این وجود است که منبع و منشا همه مسائل می باشد متکلمین اهل تسنن یک نظریه ای دارند به نام نظریه هال میگویند یا وجود دارد یا معدوم و یا یک واسطه هست بین این وجود و معدم در حقیقت آنها مشکل وجود و معلوم را نتوانستند حل کنند برای همین واسطه بین وجود و عدم را قائل شدند و گفتند می شود یک چیزی موجود نباشد معدوم هم نباشد بلکه ثابت باشد به این واسطه که بین وجود و عدم است اسمش ثابت است اصطلاحاً حال گفتن….
یعنی واسطه بین وجود و عدم هستند از نظر آنها بعضی از چیزها موجود نیستند اما ثابت هستند ولی از نظر ما موجود با ثابت یکی است یعنی هر چیزی که ثابت است موجود است هر چیزی که منفی معدوم است بنابراین حالی ها ناروا گفتند حالی به افرادی اطلاق می شود که قائل به حال و منسوب به نظریه حال هستند منکرواقعیت‌ها را سوفسطاییها گفتیم و با علم به اینکه بعضی چیز ها معلوم بعضی موجود و بعضی واسطه بین این دو حال گفته می‌شود در بحث علم خدای متعال به موجودات این سوال مطرح می شود که باری تعالی که من و شما را در این دوره و زمان خلق کرده از ازل به به ما علم داشته یا نه متعلق علم باید یک چیزی باشد ما که از ازل نبودیم از خدا به چه علم داشت اگر بگویند از ازل علم نداشت قائل به جهل خدای متعال را پذیرفتند و بر این اساس خدا جاهل می‌شود و اگر بگوییم علم داشت متعلق علم باید چیزی باشد و این سوال مطرح می شود که به چه چیزی علم داشت پس قائلین به نظریه حال نتوانستند نحوه علمی و خدای متعال به موجودات را تبیین کند و برای اینکه خودشان را از این مسئله نجات دهند گفتند ما موجودات عالم طبیعت از ازل این موجود بودیم و نامعلوم بلکه ثابت بودیم شبهه علم خدا به موجودات راه حلی دارد ولی حالی ها نتوانستند به این راه‌حل برسند حضرت علامه می فرماید همه هستی است و هستی حقیقت است.
ما تدریجاً از نطفه¬گی تاکنون باجهان طبیعت در آغوش بوده ایم کم کم با آنها انس گرفتیم و دریا صحرا زمین آسمان گردش ستارگان آمده شده شب و روز وزیدن باد ها و چهره های گوناگون حیوانات را بسیار بدیم و بدین جهت از دیدن آنها چندان تعجب نمی‌کنیم چرا از خودمان کرد هر موجودی عجیب تر هستیم غافل هستیم و هیچ کتاب وجود خود را نخوانده ایم که اکنون می پرسم اگر به فرض با این اندام اعضا جوارح حواست به وجود می آمدیم و همون حالت چشم به جهان هستی میگو شدیم و حرکت و نظم این هستی را میدیدیم در آنها چگونه بودیم با خود چه فکر میکردیم و چقدر به ایران وحشت و دهشت داشتیم اینکه از عادت به در آید و با همان دیده ایجاد دفاعی جهان را بنگرید هر آینه در این گریستن چیزهایی هم نخواهد شد و به فکر ما خواهد رسید و حالاتی برای ما خواهد بود انواع وجود موجود عینی و علمی حالی ها در تبیین علم خداوند نتوانستند شبهه ای را که به وجود آمد پاسخ بدهم وجود دو نوع است پاسخ به این مشکل وجود علمی و وجود عینی وجود عینی تابع وجود علمی است مثلاً مهندس و معمار ابتدا ساختمان و نقشه آن را در ذهن ایجاد می کند و بر اساس آن در خارج ساختمان را می سازد اما افراد به قاعده به حال نتوانستند این حرف را بفهمد ولیزاده دست و پا زدن تا با درست کردن با سطح نظریه خود را توجیه کنند ولی نیازی به واسطه نیست باریتعالی از ازل وجود علمی ما را در نزد خود داشت و آن را در زمان خاص خودش به وجود عینی تبدیل کرد و در حقیقت قبل از خلقت تنها وجود خارجی ما معلوم بوده ولی وجود علمیه ما موجود بوده اما این قول همانطور که گفتیم برخلاف نظر متکلمان حالی است که دو نوع موجودات داریم موجودات بسیط و مرکب موجود بسیج از یک عنصر بیشتر تشکیل نشده است مثلاً بر اساس دانش امروز اکسیژن و هیدروژن یک موجود بسیط است اما موجود مرکب از دو عنصر یا بیشتر ترکیب شده آب از دو مولکول هیدروژن مولکول اکسیژن ترکیب شده اعضای بدن انسان مرکب است از چشم گوش دست کلیه که هر کدام از این اعضا به تنهایی بسیط هستند ولی مجموعه‌ای که بدن انسان را تشکیل داده مرکب است از موجودات در نظام هستی در یک تقسیم بندی دو قسم هستند یا بسیطند یا مرکب در صورت پذیرش موجود مرکب در نظام هستی باید دانست مرکب هم دو نوع است یک مرکبی است که اعضای آن از همدیگر بیگانه هستند هرچند در کنار هم قرار می‌گیرند و مجموعه مرکب نتیجه تک تک اعضا و اجزا است مانند یک ساختمان ترکیب دو نوع هست ترکیب مکانیکی و ترکیب ارگانیکی ترکیب ترکیب مثل پیکره واحد مثل اجزای بدن انسان که در یکدیگر تأثیر و تأثر دارند ولی ترکیب مکانیکی مثل اجزاء ساعت و ماشین می باشد که اجزای بیگانه کنار هم می نشینند و نتیجه واحد ارائه می دهند هستی مرکب است از زمین آسمان خورشید ماه و میلیون‌ها ستاره کهکشان جمادات و نباتات و حیوانات و به گونه‌ای به حد و حصر درنمی‌آید یعنی این جهان هستی یک مرکب است آیا مرکب مکانیکی است یا ارگانیکی یعنی مانند موجودات بیگانه کنار هم قرار گرفتند یا مانند پیکر انسان است این ترکیب؟
حضرت علامه تاکید دارند که ترکیب عالم از ترکیب ارگانیک است مثال می زنند به دانه ای که در زمین کاشته می شود و از دو جهت رویش دارد یکی به سمت عمق زمین و یکی به سمت فوق زمین که ریشه و جوان است اما این دانه که چنین خاصیتی دارد در صورتی که در خاک نباشد آیا این رویش را دارد تک تک موجودات را ملاحظه می‌کنیم می‌بینیم در یکدیگر اثر دارند و دیگران اثر می‌پذیرد البته علم ما محدود است زیرا وقتی از ما سوال میکنند مگس برای چیست می‌گوییم که فعلاً به آن نرسیدیم اصرار در این نظام هستی آنقدر پیچیده است که هر چه قدر انسان کشف کند در مقابل مجهولات ما قلیل است ولی فی الجمله می فهمیم این مطلب را که این عالم به صورت یک پیکر است ما انسان را می بینیم که تلاش و کوشش دارد و به برکت آن به کمال می رسد حیوان را می‌بینیم که دارد نبات را می‌فهمیم که رشد دارد اما جمادات چطور بعضی از سنگ های فیروزه عقیق بعضیا محل زراعت بعضیا زغال‌سنگ شدند آنها هم جنبش دارند و فعل و انفعال منتها حرکت این ها کاملاً کند است و ما متوجه نمی شویم ما فقط تخم کدو را می کاریم و پس از مدتی می‌بینیم که ثبت شده و در نتیجه میگویی نبات حرکت دارد کوه خاک سنگ هم حرکت دارم چرا که بعضی از آنها به عقیده بعضی ها به فیروزه تبدیل شده‌اند در هر دیگر در یکدیگر تاثیر و تاثر دارند هرچند ما به آنها پی نبریم هدفمندی نظام آفرینش هم مسئله قابل توجهی بود.
در درس اول یافتیم هرچه هست تنها وجود است و عدم چیزی نیست که دیده شود و اثری از آن دریافت شود عدم که نیستی است هیچ است و هیچ نیست است و هرچه پدید می آید از وجود است همچنین هستی ها را گوناگون یافته و برخی را از برخی بالاتر و بالاتر هرچه هست وجود است ولی وقتی نگاه میکنیم وجودات را متفاوت می بینیم یکی سنگ است یکی درخت سومی حیوان یا انسان با تأمل در میابیم که این موجودات یکنواخت نمی باشند رنگ کجا و درخت کجا درخت کجا و انسان کجا وحیوان کجاست اصلا با هم قابل قیاس نیستند این امتیاز ها و تفاوت ها را انسان می فهمد پا سر مغز و جوارح من اینها را نمی فهمند در ورای ظاهر ما یک حقیقت دیگری وجود دارد که آن حقیقت است که می تواند بفهمد جمال پایین‌تر و نبات بالاتر است بعداً اسمش را نفس می گذاریم که در فارسیجان یا روان می گویند در دست دوم دانستیم که هر چه پدید می آید از وجود است و هستی ها را گوناگون و برخی را از دیگری برتر و بالاتر یافتیم مثلاً انسان را از گاو و گوسفند بالاتر می بینیم گاو و گوسفند را از درخت بالا تر چه کسی این برتری را تشخیص میدهد از درس دوم یافتیم که نیروی در ماست که همان جان و نفس است و من و شما که زنده ایم دارای آن هستیم ولی مرده آن را ندارد نیروی در ماست که با واسطه آن تمیز می دهیم و می یابیم درس سوم و چهارم در سرزنش سوفسطایی ها بود که قائل هستند هرچه می بینیم خواب و خیال است و دانستیم که حرفشان نارواست زیرا همچنانکه قبلاً ذکر شد حواس خطا می کند به عنوان مثال انسانی که قد یک متر و هفتاد سانت از در فاصله دو را یک متری می بینیم ا در آب فرو می بریم و محل برخورد آن با آب را شکسته می‌بینیم وقتی بیرون می آوریم می بینیم شکسته نیست لذا گفته می‌شود حواس خطا دارند ولی حرف سوفسطایی ها هم نارواست که در خارج از اسلام واقعیتی نداریم زیرا اگرچه به علت خطای حواس در بعضی از موارد ممکن است شناخت صحیح نداشته باشیم و مثلاً وقتی دست را بعد از قرار دادن در آب یخ در آب ولرم بگذاریم تصور می‌کنیم آب داغ است ولی دلیلی برای نادیده گرفتن واقعیت خارجی نیست به گونه ای که گفته شود هرچه در بیرون از خواب و خیال می باشد در درس پنجم یافتیم که چون از هستی بگذریم نیستی است بیرون از هستی عدم است و چیزی به نام نیستی در خارج نداریم بعضی از متکلمین اهل تسنن قائل به وجود واسطه بین وجود و عدم شدند و آن راه حال نامیدند انکه گفتیم علاوه بر وجود و عدم واسطه‌ای به نام حال ثابت است که نه موجود است و نه مردم در جوابشان گفتیم که رفت آن باطل است و معلوم شد هر چیزی یا هست یا نیست چنین نیست که چیزی هم باشد هم نباشد زیرا این امر ارتفاع نقیضین است و عقل آن را نمی پذیرد لذا گفتار حالی ها باطل است و به تباهی رفتند درس ششم تا هشتم یافتیم که هستی ها با هم پیوستگی دارد و موجودات در نظام هستی مرکب هستند و این ترکیب هم ترکیب مکانیکی نیست که ابزارآلاتی کنار هم چیده شده باشند و از یکدیگر خبر ندارم و یک نتیجه جامعی را ارائه دهند که نتیجه تک تک اجزا باشد بلکه موجودات این عالم شبیه اعضا و جوارح انسانی از یکدیگر اثر می پذیرند و به یکدیگر اثر می بخشند از این دروس یافتیم که هستی ها با هم دربی پیوستگی و گسستگی نیستند زیرا نمی‌توان گفت که مثلاً مار و عقرب چه پیوستگی با ما دارد حضرت علامه می فرمود همانطور که اگر آب دهان مار وارد بدن انسان شود آدم را می کشد اگر انسان مالی را بتواند شکار کند و در دهان مار آب دهان خود را بیندازد این مار نیز می میرد مخصوصاً اگر فرد روزه دار هم باشد ما از بسیاری از ارتباطات سر در نمی آوریم در درس نهم از این که خورشید هر روز از مشرق طلوع می کند و تخلف ندارد پاییز و زمستان سرجایش است و رویش گل و گیاه هر کدام در موقع خاص خودشان هست یافتیم که نظام هستی اتفاقی نیست زیرا مورد اتفاقی به طور نادر پیش می آید نه اینکه مداوم بدون تخلف باشد هرکاری که دائمی باشد حتما یک هدفی را به دنبال دارد ا اصل قرار می‌دهند فعلاً ۸ اصل را در این مورد قرار می‌دهند اصل یک هرچه هست وجود است اصل دو هر پدیده از وجود پدید آمده و در خارج هرچه هست از وجود است و هر چیزی هم که جدید پیدا می شود باز به برکت وجود است و عدم چیزی نیست که بخواهد چیزی را ایجاد کند اصل سه نیرویی داریم که در می‌آورد و تمیز می دهد انسان بالاتر از حیوان است حیوان بالاتر از نبات است و نبات بالاتر از جمال اصل چهارم سرای هستی بی حقیقت و واقعیت نیست این نظریه سوختی ها است که میگوید خواب و خیال است حذف پنجم واقعیت و حقیقت هر چیز از هستی و عدم نمی‌تواند واقعیت ببخشد اصل ششم واسطه میان وجود و عدم نیست اصل هفتم هستی ها با همدردی پیوستگی نیستند بلکه با هم پیوستگی دارد یعنی ترکیبشان ارگانیک است این عالم را به منزله یک پیکر می‌بینیم که یک بخشی از آن به منزله دست و پا و بخش دیگر به منزله چشم و گوش است و همینطور الاخر اصل هشتم هر امری که به طور دائمی و تخلف ناپذیر تحقق پیدا می‌کند هدفمند است و نمی‌شود گفت که اتفاقاتی است که آن اتفاق آنچه اتفاق اتفاقی نیست هدفدار است و رفتار او بیهوده نیست حتماً یک برزیل دنبال رفتار شد نتیجه این چند درس این ۸ اصل هست
مباحث حرکت هست با اصل نهم شروع میشه به صورت تصادفی یک متحرک از یک مبدا به یک مقصد نمیرسه هر متحرکی که از یک مبدا حرکت می کنه و می خواهد به غایتی برسد حرکتش قانونمند است و طبق قوانین و روشی است و اگر از این روش تخلف پیدا کند که بسبب آن غایت نرسد حضرت علامه حسن زاده آملی به بحث حرکت می پردازند و می فرماید هر متحرکی که حرکت می‌کند تا به غایت و کمالی برسد آن غایت و کمال را فاقد است و اگر دارا باشد انگیزه‌ای ندارد که به حرکت ادامه دهد ی اگر کمالی برای متحرک حاصل و موجود باشد دیگر حرکت به سمت آن و رسیدن و آن تحصیل حاصل و محال است پس هر متحرکی که به سمت یک غایتی حرکت می کند در ابتدای حرکت آن را ندارد زیرا اگر آن را دارا بود دیگر انگیزه‌ای برای حرکت نداشت و هم این غایت را باید کسب کند و از حرکت باز می ماند بنابراین حرکت در جایی است که فاقد کمالی در کار باشد از این مطلب نتیجه گرفته می‌شود که هر شی که حرکت می کند محتاج است و در حقیقت حرکت در جایی است که کمک مالی نبوده باشد و متحرک برای به دست آوردن آن کمال حرکت می‌کند انسان مقام لایق فی دارد یعنی به هر حدی که برسد می‌تواند همچنان بالاتر رود ولی گوسفند وقتی گوسفند شد دیگر تمام تمام است درخت چنار وقتی از حالت جماددر آمد و چنار شد دیگر تا آخر عمرش چنار است جناب جبرائیل و میکائیل هم همینطور هر کدام در یک مرحله متوقف می شوند و هر کدام مقامی معلوم دارد اما انسان اینطور نیس مقام لایحه فی دارد اصل دهم می‌فرماید که عالم برای متحرک باید قرار می گیرد و هر چیزی که باید برای حرکت قرار بگیرد باید از سنخ وجود باشد و الا هیچ متحرک عدم را دنبال نمی کند حرکت در چیزی است اصل یازدهم که فاقد کمالی باشد یعنی چون فاقد آن است و آن را ندارد برای رسیدن به آن حرکت می‌کند در حقیقت چون تحصیل حاصل محال است چیزی که متحرک آن را داراست دیگر لزومی ندارد که حرکتی برای داشتنش انجام دهد اصل دوازدهم موجودی که تمام کمالات را دارد و کمال مطلق است حرکت در آن متصور نیست زیرا حرکت برای رسیدن به غایت و کمال است که موجود فاقد آن است که کل نظام آفرینش تمام کمالات را دارد چنان که بخشی از این کمالات را نبات بخشی را جمال و بخشی را حیوان و بخش دیگر را انسان و ملائکه دارند لذا کل نظام آفرینش تمام کمالات را در خودش دارد حرکت ندارد ممکن است اسامی مختلف هم داشته باشد و مثلاً به آن واجب الوجود گفته شود ولی هیچ حرکتی ندارد چون فقدانی ندارد و بیرون از این مجموعه هم عدم است مجموعه هستی بدون جنبش و در سکون کامل است اگرچه اطلاق سکون هم نارواست و نمی‌توانیم به خدا بگوییم که ساکن است چون سکون به حرکت متقابل هستند و در جایی اتراق می شوند که امکان اطلاق هر دو باشد یعنی سکون مربوط به چیزی است که قابلیت حرکت داشته باشد و چیزی که قابل حرکت نیست اطلاق سکون هم بر آن خطاست تلازم حرکت با نقص پس لازمه حرکت هست هرجا حرکت است متحرک وجود دارد و هرجا متحرک هست حرکت وجود دارد چون میشود متحرک و محرک یکی باشد زیرا متحرک چیزی را ندارد و محرک به او می‌دهد و برای اینکه اعطا کند باید آن را داشته باشد سوال در اینجا این است که محرک موجودات این عالم کیست محرک حیوان انسان کیست همچنین باید دانست حرکت انواع دارد حرکت کمی حرکت کیفی حرکت مکانی و حرکت وضعی ملاصدرا حرکت جوهری را هم قائل شده یعنی ذات تمام اشیا در حال حرکت است یعنی ذات شی هم عوض می شود نه فقط عوارض او ودات هستند یک بار موجودی را فی نفسه به صورت مستقل و با صرف نظر از موجودی دیگر ملاحظه می‌کنیم و بار دیگر آن موجود را در مقایسه با موجود دیگر لحاظ می‌کنیم نتیجه در این دو ملاحظه تفاوت دارد به این صورت که اگر در این نظام هستیم هر موجودی را مستقر نگاه کنیم کامل است مثلا اگر سنگ را مستقل ملاحظه کنیم سنگ با صرف نظر از هر قیمتی همین سنگ است اگر قرار است در نظام هستی حجر داشته باشیم همین است اگر چوب را با صرف نظر از موجودات دیگر نگاه کنیم و بنا باشد در این عالم چوب داشته باشیم تو همین است اگر گوسفند را ملاحظه کنیم با صرف نظر از موجودات دیگر کامل است غیر از این نمی توان بند باشد اگر غیر از این باشد دیگر گوسفند نیست بنابراین اگر موجودات را به صورت مستقل و مجزا از دیگر ملاحظه کنیم هر کدام در جایگاهشان کامل هستند اما اگر با نظر دوم را با دید نسبی ملاحظه کنیم هر مافوقی نسبت به مادون خودش کامل است و هر ماده قانونی نسبت به مافوق خودش ناقص است اگر سنگ را با نبات ملاحظه کنیم نبات کامل است و سنگ ناقص است چون نبات رشد نمود بالندگی دارد ولی اگر همین نبات را با حیوان ملاحظه کنیم ناقص است چون حیوان کامل تر است و حرکت ارادی احساس بینایی شنوایی و سایر ادراکات را دارد حالا اگر هم این حیوان را با انسان مقایسه کنیم ناقص است چون حیوان قوه عاقله ندارد انسان علاوه بر تمام کمالات حیوان قوه تعقل نیز دارد هست در قضاوت نسبت به موجودات این عالم دو دیدگاه وجود دارد دید استقلال ای مهدی غیاثی نسبی بودن خیر و شر هم همین است دانشمندان لایک به بحث شرور تمسک پیدا می کنند که اگر خالق هستی خداست و این فقط خدایی دارد از چرا شر وجود دارد چرا زلزله و سیل وجود دارد اگر بپذیریم شری در عالم وجود دارد از مقایسه بین موجودات است یعنی اگر بعضی از موجودات نسبت به مرز موجودات ملاحظه شوند ناقص است در مورد هم این زلزله و سیل هم هر کدام اینها یک نظم کامل دارند ولی در مقایسه با موارد دیگر نقص دارند در حیوانات هم چنین شرایطی برقرار است جه اینکه در عالم هستی شر فی ذات نداریم اگر شری وجود دارد نسبی و قیاسی است درست است که اگر سیلی بیاید ویرانی به دنبال دارد ولی اگر یک سال باران نباشد خشکسالی می‌شود و همه چیز از بین می‌رود حرکت باران از کوه ها به سمت دامنه حرکتی است که خوب است و منافع دارد حالا اگر خانه هم در مسیر این حرکت آب باران باشد و ویران شود این جا می گویند بد است حسن حرکتش بد است و نه تأثیرگذاری بد است نظام حاکم بر این جهان نظام احسن است اگر من متوجه نمی‌شوم که این پشه چه خاصیتی دارد مشکل من است نه اینکه من اعتراض کنم و بگویم خداوند متعال چرا آفته مثلاً گیاهان را آفریده است بعضی از چیزها از قبیل عدم و ملکه هستند به این دیوار نمی‌توان گفت که کور است زیرا کوری مربوط به چیزی است که قابلیت بینایی داشته باشد حیوان قابلیت بینایی دارد اما دیوار ندارد کجا حرکت تصور ندارد سکون هم تصور ندارد حرکت و سکون از قبیل ملکه و عدم ملک است سکون عدم حرکت چیزی است که قابل حرکت باشد اگر گفتین تیزی کمال مطلق است و قابلیت حرکت ندارد لذا سکون هم می‌تواند داشته باشد حرکت و سکون از قبیل عدم و ملکه هستند مانند بصر و بینایی با عمی و کور اگر بگوییم این کتاب کور است معنا ندارد زیرا کتاب قابلیت کوری ندارد اما گوسفند قابلیت بینایی را دارد این گوسفند کور است نقص و کمال درست است که نسبی است ولی بالاخره کمال خودش یک ارزش است و ما نمی‌توانیم آن را در نظر نگیریم میوه کال و نارس را که در حد خودش کامل است ولی وقتی با میوه رسیده مقایسه میکنیم ناقص است و بالاخره این میوه رسیده ارزش دارد کمال فی نفسه خودش ارزش است ما باید به دنبال کمال باشیم زیرا حیف است که عمر خودمان را به راحتی از دست بدهیم و وقت خودمان را صرف انجام کارهایی کنیم که با حیوانات مشترک است چرا که انسان دارای یک ارزش و کمال است که حیوان از آن برخوردار نیست و محروم است و این دنیا و نظام هستی هر روز دارد عمر گرانبهای ما را می‌گیرد و اگر ما هم نگیریم مغبون و خسارت زدیم دیروز گذشت و تمام شد و دیگر آمدنی نیست امروز هم از اول طلوع فجر تا این ساعت گذشت و تمام شد و دیگر برگشتی در آن نیست حضرت علامه دو نصیحت عمده به ما دارند یکی اینکه عمرم آن را ارزان از دست ندهیم چرا که ما انسان هستیم و نباید از ظرف عمرمان طوری استفاده کنیم که مثل دیگر موجودات و حیوانات مانند گاو و گوسفند باشیم و نصیحت دوم این است که بنابر بگذاریم همنشین خوب داشته باشیم تا گمراه نشویم همنشین ما می‌تواند قرآن باشد اما همانطور که در عرض کرد کردیم بخشی از ساعت شب و روزمان را در خدمت قرآن باشیم همچنان که همنشین ما می‌تواند ائمه باشند چه اشکالی دارد که هر روز و خواندن زیارت ائمه و زیارت عاشورا مداومت داشته باشیم زیارت حضرت رسول را در روز شنبه انجام دهیم رت های هفته را داشته باشیم یک روز جمعه بشینیم و یک ساعت زیارت جامعه بخوانیم هم چیزی خاصی دارد آهن هم برای خودش خاصی دارد یکی از خاصیت هایش این است که طبیعت سرد است به همین خاطر اگر خانه زیاد پنجره آهنی داشته باشد و گرنه می‌شود و ایجاد برودت می‌کند در مقابل آتش یکی از خواصش گرماست و گرم است و طبیعتش داغ است طبیعت دیگر آهنگ دری و تیرگی است ولی آتش نورانیت دارد و فضایی را روشن میکند حال اگر همین آهن سرد و تیره را بطور دائم کنار آتش گرم و نورانی قرار دهیم و یک مدت زمانی بگذرد خاصیت خودش را از دست می دهد یعنی این آهنی که سرد بود الان داغ است اصلا نمیشه شود به آن دست به سوی معاشر هست معاشر و همنشین باید داشته باشیم خداوند می فرماید من جان من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند همنشینی با خدا کار را به جایی می‌رساند که آثار اوصاف الهی در جان انسان ظهور می کند در حدیث قدسی می فرماید بنده ام مرا اطاعت کن تا تو راه طاعت کنم یا تو را مثل خودم قرار دهم بعضی از بزرگان فرمودند احتیاط کنیم و به خانه مثال چون فرق بین مثل و مثال وجود دارد ما یک مصر داریم و یک مثال داریم مثل شی فردیست از ماهیت همان شی.. من و شما مثل هم هستیم هر کدام از ما فردی از یک ماهیت به نام انسان هستیم ولی با خدا اینگونه نیستیم پس باید مثال را به کار ببریم مثال شی سایه شی هست ظل و رقیقه شی هست رقیقه شی درمقابل حقیقت آن است است سایه من مثل علمی و اصطلاحی من نیست هرچند در کوچه و بازار سایر را نگاه می‌کنند و می‌گویند سایه را ببینید مثل خودش است دو خط موازی آن دو خطی هستند که اگر از هر نقطه مفروض بر هر یکی از آن دو خط خطی به استقامت اخراج شود و به خط دوم منتهی شود این خطوط مستقیم همه به یک اندازه باشند یعنی فاصله بین آن دو خط به یک اندازه باشد در نظام هستی شر بلااصالت در کار نیست نهایی که ما اسمش را می گذاریم امور نسبی و اضافی هستند حقایقی که در نظام هستی تحقق پیدا می‌کنند و نه هستند نوع اول حقایق تدریجی الحصول هستند یعنی به تدریج در طول زمان تحقق پیدا می‌کند مثل اینکه وقتی شما یک هسته هلو را می کارید به تدریج با گذشت زمان ریشه میزند جوانه میزند ساقه و شاخه و نهایتاً به بار می نشیند اگر قرار است یک انسانی تحقق پیدا کند ابتدا باید نطفه در رحم مادر ای محقق شود و سپس تبدیل به علقه و مضغه شود.
و بعد از آن به اسکلت و گوشت و نهایتاً به یک انسان کامل تبدیل شود بعضی از اشیا دفعی الحصول هستند یعنی به طور آنی محقق می شوند زمان بر نیست آن زمان نیست بلکه طرف زمان است زمان قابل انقسام به ماه سال روز ساعت است ولی آن قابل انقسام نیست آن مثل نقطه است ولی زبان زمان شبیه خط است منتها خط کمیت متصل غار از ذات و دارای قرار است ولی زمان کم متصل و اجزا اش قرار ندارند بلکه متصرم الوجود است و پی درپی محقق می شود بخواهیم دو خط متمایل به خط به حالت توازی برگردد به نظر ظاهری این طور است که به تدریج به حالت موازی برمی‌گردد ولی با دقت عقلی آنها به صورت آن برمی‌گردد و در یک آن و لحظه تحقق پیدا می‌کند موجودات این عالم دو قسم هستند تحقق و بعضی تدریجی و تحقق بعضی ها نیست حرکت هم دارای یک معنای آن به معنای خاص است منظور از معنای آن همان معنای کوچه بازاری آن است و معنای خاص معنای اصطلاحی علمی و فلسفی آن است حرکت به معنای اصطلاحی یعنی خروج شی از یک حالتی به حالت دیگر به طور تدریجی اما وقتی مردم کوچه بازار صحبت از حرکت می کنند منظورشان مطلق تغییر شی هست ولی این تغییر شیء می‌خواهد تدریجی باشد یا دفعی به آن توجهی ندارند هر چیزی را که تغییر کند می‌گویند حرکت کرد هرچه میخواهد زمانبر باشد یا زمان بر نباشد حرکت دارای یک معنای آن و یک معنای خاص است پس معنای خاص است یعنی خروج تدریجی از قوه به فعل مثل اینکه نطفه انسان انسان بالفعل است و نطفه بالقوه انواع حرکت داریم کمی و کیفی ت تدریجی آن تحقق پیدا می‌کند تا یکی از حالت بالقوه به فعلیت برسد و نیاز به گذر زمان و طی مسافت دارد اما همیشه منظور مسافت مکانی نیست مسافتی که یک شی متحرک طی می‌کند اختصاص به مکان ندارد زیرا ممکن است از جهت مکان تکان نخورد و در عین حال مسافتی را طی کند مانند قرمز شدن سیب کال بدون جابجایی مکانی حرکت به سمت رسیدن داشته رک نمی‌تواند خودش محرک هم باشد چون متحرک ندارد و می‌خواهد دارا شود نداری حیثیت از فقدان است ولی دارایی حیثیتش وجدان است و فقدان و وجدان متناقضین هستند…
ما هم برای حرکت نیاز به یک مخرج داریم مخرج متحرک از نقص به کمال است.

محمدجواد متولی
فوریه 17, 2021