علّت عدم تعجب انسان از موجودات شگفت‌انگیز عالَم خلقت

چرا انسان از موجودات بسیار شگفت­ انگیز عالم خلقت دچار شگفتی نمی‌شود ولی از اکتشافات و اختراعات انسانی متعجب می‌شود؟ علّت عدم تعجب از موجودات شگفت‌­انگیز عالم خلقت، انس با این موجودات است. چنانچه اگر انسان با قوّۀباصره، سامعه، واهمه و عاقله به طور کامل به یکباره آفریده شود و این همه موجودات را کنار هم ببیند، مطمئناً دچار شگفتی می‌شود. مشکل انسان در عدم تعجب از شگفتی­های طبیعی این است که «وَاللّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمهاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا»؛[1] یعنی انسان بعد از خلقت چیزی نمی‌دانست و تدریجاً با همه چیز انس گرفته و از حالت شگفتی خارج شده است. اکتشافات گوناگون زائیدۀ فکر انسان است؛ هواپیمای غول­‌پیکر از زمین برمی­خیزد و بر فراز آسمان با کمال دقت می‌رسد و این امری شگفت­آور است. طوری تنظیم شده که در میان کرات آسمانی روی ماه می­رود و در همان نقطه مورد نظر پایین می­آید. کشتی­های سنگین دریانورد از یک سوی اقیانوس به سوی دیگر آن چون باد بر آب می­روند. کارخانۀ برق با زدن یک کلید منطقه­ای را از دل تاریکی شب نجات می‌دهد. به وسیلۀ مخابرات مردم روی زمین از خاور تا باختر دهان به دهان گفتگو می‌کنند. صنعت چاپ در مدت کمی از یک کتاب، چندین هزار نسخۀ دیگر درست می‌کند. رصدخانه­‌های شگفت به ستارگان و کهکشان­ها دست یافته­اند و حرکات آن­ها را رصد می‌نمایند. بالاتر از این امور حیرت­آور، خود وجود شخص انسان است. اگر از پیاده شدن آپولو در کرۀ ماه تعجب می‌کنید، به طریق اُولی باید در خود شخصی که این آپولو را ساخته است تعجب کنید. ماه در فلان روز و در زمانی معیّن منکسف می‌شود.[2] خسوف و کسوف مطابق با نظر منجّمین در زمانی مشخص صورت می‌گیرد. همچنین صنایع دیگر و ظریف­کاری­های بشر همه مقرون با حقیقت هستند. حال از سوفسطی سوال می‌پرسیم آیا این همه حقیقت که از فکر بشر به ظهور رسیده، از باطل و عدم به ظهور رسیده است یا از حق و واقعیت؟ آیا از هیچ این همه آثار وجودی تحقق می­یابد؟ سوفسطی­ها به این پرسش‌ها چگونه پاسخ خواهند داد؟ آیا این همه حقایق از هستی بروز کرده­اند یا از نیستی؟ آیا جز این است که از تلفیق و تنظیم همین اموری که در دسترس ما هستند درست شده­اند؟ پس همۀ این آثار از دل موجودات به دست آمده­اند.

بدیهی است که انسان تدریجاً از نطفگی تا در آغوش جهان طبیعت بوده­ایم و کم کم با آن­ها انس گرفته­ایم و دریا، صحرا، زمین، آسمان، گردش ستارگان، آمد و شد شب و روز، وزیدن بادها و چهره­های گوناگون حیوانات را بسیار دیده‌ایم و بدین جهت از دیدن آن‌ها چندان تعجب نمی‌کنیم.

چرا از خودمان که از هر موجودی عجیب­تر هستیم غافل هستیم و هیچ­گاه کتاب وجود خود را نخوانده­ایم که کیستیم؟ ‌اکنون می­پرسیم که اگر به فرض با این اندام، اعضا، جوارح و سلامت حواس و مشاعر دفعتاً به وجود می­آمدیم و در همان حال چشم به سوی جهان هستی می­گشودیم و حرکت و نظم این هستی را می­دیدیم در آن حال چگونه بودیم؟ و دربارۀ این همه و خود چه فکر می‌کردیم و چه بُهت، حیرت، وحشت و دهشتی داشتیم؟ در آن حال چه می­خواستیم و چه می­نمودیم و چه می‌اندیشیدیم و می­گفتیم؟ البته در پاسخ این پرسش باید نیک تدبّر کرد و با عنایت و توجه تام سخن گفت و از سر فکر و تأمل جواب داد.

اینک از عادت به در آیید و با همان دیدۀ ایجاد دفعی، جهان را بنگرید؛ هر آینه در این نگرستن چیزهایی عاید ما خواهد شد و به فکر ما خواهد رسید و حالاتی برای ما خواهد بود.

[1]. نحل، آیه 78.
[2]. در مورد خورشیدگرفتگی تعبیر به کسوف و در مورد ماه­گرفتگی تعبیر به خسوف می­شود.
ava
آگوست 30, 2021