خصوصیات موجود مادّی و مادّه(بخشی از کتاب ماتریالیسم)

در این درس راجع به موجود مادّی و به خصوص مادّه مطالبی بیان می‌کنیم که موجود مادی، موجودی است که به وسیله‌ی حواس ظاهری ادراک می‌شود. انسان یک سری حواس ظاهری دارد؛ مثل باصره، شامه، سامعه، ذائقه و لامسه و یک سری حواس باطنی دارد که آن به پنج قسم می‌باشد.

خصوصیت دیگر مادّه[1] این است که دارای ابعاد (طول، عرض و عمق) است. هر موجود مادّی از آن جهت که دارای جسم است، دارای طول وعرض و عمق می‌باشد و چون حکما با ادله‌ای که اقامه می‌کنند قائل به تناهی ابعاد[2] هستند، نتیجه می‌گیریم که هر موجود مادّی دارای شکل است. اگر طول، عرض و عمق غیر‌متناهی باشد شکلی پیدا نمی‌شود ولی فرض کردیم که موجود مادّی دارای طول، عرض وعمق است و این ابعاد متناهی هستند. ابعاد عالَم مادّی، متناهی است چه برسد به جزئیات عالم مادّی! اما آیا این مطلب واقعیت دارد که این جهان مادّی، متناهی است؟ در جای خودش بحث می‌شود که حدود هفت دلیل برای اثبات تناهی این عالم مادّی اقامه کرده‌اند که اگر این دلایل را پذیرفتیم نتیجه می‌گیریم که هر موجود مادّی دارای شکل است؛ چون چیزی که دارای طول، عرض و عمق معیّن است حتماً دارای شکل است.

پس موجود مادّی دارای این خصوصیات است که قابل ادراک به حواس ظاهری و دارای ابعاد ثلاثه است و چون طول، عرض و عمق اجسام متناهی هستند پس هر موجود مادّی دارای شکل است.

اما دربارۀ چیستی خود مادّه حضرت علامه حسن‌زاده (حفظه الله تعالی) می‌فرماید که مادّه اسامی گوناگون دارد: در زبان فارسی به آن «مایه» می‌گویند؛ یعنی چیزی که اصل و ریشۀ شیء را تشکیل می‌دهد و در زبان یونانی به آن «هیولا» می‌گویند. در زبان عربی هم به آن «مادّه» گفته می‌شود.

مادّه یا هیولا دو قسم است: قسم اول هیولای اُولی یا مادّۀ نخستین و قسم دوم را هیولای ثانی می‌گویند.

هیولای اُولی یا مادّه نخستین، اصل جسم را تشکیل می‌دهد؛ یعنی جزئی از اصل جسم است و اگر هیولا نباشد اصلاً جسم در کار نیست؛ چون حکمای مشهور که منظورمان مشائین هستند قائلند که هر جسمی دارای دو بخش است: یکی هیولای اُولی و دیگری صورت جسمیه. پس هیولای اُولی، مُقوّم اصلِ جسم است. البته این را هم بدانیم که در عالَم خارج، جسم بما هو جسم نداریم؛ یعنی جسم به تنهایی نداریم، بلکه هر جسمی که داریم در ضمن یک صورت نوعیه[3] و زیر پوشش یک نوعی از انواع موجودات است. به عنوان مثال کتاب در خارج که جسم تنها نیست، بلکه جسمی است که کتاب است و همین‌طور در مورد آب، زمین، انسان، حجر و شجر صورت نوعیۀ آن‌ها آمده روی جسم در خارج. پس هیولا به همراه صورت جسمیه[4] هر  دو با هم جسم را می‌سازند و این جسم که ساخته شد زیر پوشش یک صورت نوعیه خودش را نشان می‌دهد و  هر موجودی در خارج یک صورت نوعیۀ خاص دارد.

اما مادّه ثانویه یا هیولای ثانی بعد از اینکه جسم ساخته شد و تحت پوشش یک صورت نوعیه تحقق پیدا کرد، آماده برای پیدایش یک صورت نوعیۀ دیگری می‌شود که جسم با این خصوصیت را هیولای ثانی یا مادّۀ ثانویه می‌گوئیم. هر موجود قبلی نسبت به موجود بعدی، مادّۀ ثانویه محسوب می‌شود. به عنوان مثال چوب جسم است، منتها در زیر پوشش صورت خَشَبیّه. این چوبی که ما در دست داریم چون جسم است مادّۀ اُولیه و صورت جسمیه را دارد. چوب را که در اختیار نجّار قرار می‌دهیم تا از آن درب بسازد آن چوب برای این درب مادّه ثانویه می‌شود. نطفۀ انسانی جسمی است که زیر پوشش صورت نوعیۀ نطفیّه قرار دارد؛ یعنی این نطفه مشتمل بر هیولای اُولی و صورت جسمیه به انضمام صورت نوعیۀ نطفیّه است. این نطفه چند وقتی که در رحم مادر می‌ماند تبدیل به علقه می‌شود که این مادّه و صورت به انضمام صورت نطفیه، زمینه‌ساز شد برای صورت علقه که آن را مادّه ثانویه می‌گوییم. طبق آیات قرآنی که تطوّر و تحوّل انسان را بیان می‌کند علقه هم زمینۀ پیدایش مُضغه می‌گردد:

«لقد خلقنا الإنسان مِن سلالة مِن طین ثُمّ جعلناه نطفي في قرار مکین ثُمّ خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاماً فکسونا العظام لحماً ثُمّ أنشأناه خلقاً آخرَ فتبارک الله أحسن الخالقین[5]».

[1]. ماده در لغت، مونث «ماد» بوده و به معنای مایه و اصل هر چیز است و در اصطلاح فلاسفه یکی از اقسام جوهر جسمانی است(معجم تهذیب اللغه، الازهری، ج۴، ص۳۳۶۱).برای معنای اصطلاحی ماده دو معنا بیان شده است: معنای اول: به معنای «پذیرای استعداد شیء» است؛ یعنی پذیرای امکان تبدیل شدن به چیز دیگر و مراد از آن همان مادۀ قبلی شیء است. به این معنا که در عالم طبیعت ، جریان «تبدیل شدن» وجود دارد و هر لحظه اشیایی به صورت اشیاء دیگر درمی آیند و تغییر می‌کنند. معنای دوم:دومین معنای «ماده»، «محل صورت» است؛ یعنی آن چیزی که صورت در حال حاضر لباس او و تعین او شمرده می‌شود. مثلا در میز، آن چوبی که صورت میز بودن را پذیرفته، ماده میز (ماده به همین معنای دوم) شمرده می‌شود.توجه به این نکته لازم است که طبق نظر کسانی چون ابن سینا و ملاصدرا آنچه به عنوان علت مادی برای مرکب حقیقی نامیده می‌شود ماده به این معنای دوم است و کسانی همچون حاجی سبزواری که ماده به معنای حامل استعداد شیء و ماده به معنای حامل صورت را یک چیز دانسته‌اند، به خطا رفته‌اند(مجموعه آثار، مطهری، مرتضی، ج۵، ص۴۱۲).

[2]. تناهی، به معنای حد و طرف داشتن و محدود بودن است و عدم تناهی به معنای بی حد و نامحدود بودن. تناهی به معنای حقیقی، وصفی است که به کمیّت و امور کمّی، به جهت کمیّت آنها، تعلق می‌گیرد. به عبارت دیگر، تناهی حقیقی از لوازم ذاتی کمیّت است؛ بنابراین، چیزی که کمیّت ندارد، نهایت ندارد و به سلب مطلق متصف به عدم تناهی است، مانند نقطه که چون کمیّت ندارد نهایت نیز ندارد اما خود نقطه نهایت و طرف خط است و خط به آن محدود می‌شود. اینگونه سلب تناهی از نقطه، از قبیل دیده نشدنِ صداست، زیرا صدا دارای وصفی که دیدن به آن تعلق گیرد نیست. قسم دیگر عدم تناهی، که درباره وجود آن بحث و نزاع است، این است که یک شی ء به جهت ماهیت و طبیعتش نهایت بردار است ولی نهایت ندارد، مانند خطی که مفروضاً نامتناهی است. نامتناهی به این نحو بدین معنی است که «هر چه از آن بر گیری باز از آن چیزی باقی می‌ماند». بحث درباره عدم تناهی و امکان وجود امور نامتناهی همواره یکی از موضوعات مورد توجه فیلسوفان و ریاضیدانها بوده است و در این باب آرای گوناگونی بیان شده است. یکی از مواضع بحث درباره نامتناهی، در حکمت قدیم، در بحث از جسم و ماهیت و اجزای آن است که با عنوان تناهی ابعاد مطرح شده است. برخی حکما قائل به وجود بُعد مجردند، یعنی بُعدی که قائم به جسم و مادّه نباشد، و مکان را چنین بُعدی دانسته اند. در نظر ایشان مکان، بُعد یا ابعاد میانیِ اطرافی است که یک جسم در میان آن قرار می‌گیرد و تجرد این ابعاد نظیر تجرد موجودات مثالی است که در عالمی میان عالم عقول و عالم جسمانی قرار دارند. این قول را به افلاطون و پیروان اشراقی او نسبت داده اند. نظر صدرالدین شیرازی  و سبزواری نیز درباره مکان همین است. عده ای از کسانی که درباره مکان چنین می‌اندیشند، معتقدند که وقتی چیزی این بُعد را پر کند محال است که آن را خالی کند، مگر این‌که جسم دیگری جای آن را بگیرد و پر کند. بنا بر رأی گروهی دیگر، این بُعد ممکن است گاهی خالی و گاهی پر باشد؛ یعنی به وجود خلأ نیز قائل اند.مشهور و اجماع حکما بر این است که ابعاد جسم، متناهی و محدود به حدی است و برای اثبات مدعای خود براهینی اقامه کرده اند. در عین حال، بنا بر قول لاهیجی حکمای هند و گروهی از متقدمان ونیز ابوالبرکات بغدادی  از متأخران، به عدم تناهی ابعاد قائل شده اند.

[3]. صورت نوعیه واژه‌ای مرکب از “صورت” و “نوع” می‌باشد،صورت در لغت به معنای شکل و قیافه است و در اصطلاح فلاسفه چیزی را گویند که منشأ همه آثار در شیء است.نوع در لغت به معنای صنف و گروه  است و در اصطلاح فلاسفه و منطق‌دانان، چیزی است که شامل همه اجزاء ماهیت شیء (جنس و فصل) باشد. مثلاً حقیقت حیوان ناطق را که انسان است نوع می‌نامند.صورت نوعیه در اصطلاح فلاسفه در مثال فوق، همان صورت انسانیت و انسان بودن است. صدرا می فرماید:صورت نوعیه نزد معلّم اوّل (فارابی) و اتباع او جوهر و نزد رواقیان ،عرض و نزد ما عین وجود است. صور نوعیه را صور نوعیه مادیه و طبیعیه هم گویند در مقابل صور نوعیه مجرّده که همان مُثُل نوریه باشند و صورت جسمیه عبارت از مقدار و هیئت اتصالی اجسام و جوهر ممتدّ ذو ابعاد است.

[4]. صورت جسمیه عبارت است از: جسمیت اجسام و آنچه جوهریت جسم به آن است، و به عبارت دیگر؛ جوهریت قابل ابعاد (یا امتداد جسمانی و شکل) که محل، یعنی هیولی، بدون او تقرّر و وجودی ندارد و مشترک در تمام اجسام است.

[5] . مومنون ،14

حمیدرضا عالی
سپتامبر 13, 2021