چیستی حقیقت نفس(برشی از کتاب وجود شناسی)

در ابتدای کتاب با ردّ این تفکر سوفسطی که در خارج از خود هیچ حقیقتی نداریم، ایشان با دلیل عقلی ثابت کردند که حقیقتی در خارج وجود دارد. در ادامه ثابت نمودند که آنچه در خارج است، به لحاظ خودش خیر است و اگر در نظام هستی شرّی دیده شود، بالعرض و نسبی است. همچنان‌که در این زمینه بیان گردیده:

زهر مار، آن مار را باشد حیات   نسبتش با آدمی باشد ممات[1]

نیش مار برای انسان بد است؛ زیرا موجب مرگ انسان می‌شود ولی همین نیش برای خود مار وسیله­ای دفاعی و لازم و خیر است و باعث می‌شود که بتواند به زندگیش ادامه بدهد.

بد مطلق نباشد در جهان   بد به نسبت باشد، این را هم بدان[2]

بعد از بیان این مطالب، نوبت پذیرش حقیقتی به نام نفساست که وجود این حقیقت به این معنا است که انسان وجودش منحصر به این سر، گوش، پا و اعضا و جوارح ظاهری نیست بلکه انسان واقعیت دیگری به نام نفس[3] دارد. در آثار حضرت علامه حسن‌زاده (حفظه الله تعالی) مانند گنجینۀ گوهر روان، هفتاد و دو دلیل برای اثبات تجرّد موجودی به نام نفس بیان می‌کنند که این دلایل را از کتاب‌های گوناگون جمع­آوری نموده­اند. از دلایل مذکور، شصت و هفت دلیل راجع به اثبات تجرّد نفس است و پنج دلیل نیز راجع به مقام فوق تجرّد نفس است. برخی از این دلایل تجربی است و لذا پذیرش آن‌ها راحت­تر می‌باشد. در ادلّۀ تجربی هم از حرکت استفاده کرده­اند. چنان‌که قبلاً ذکر شد: هر کجا حرکتی وجود دارد، حداقل شش چیز در کار است: یک: مبدأ، دو: مقصد، سه: متحرّک؛ یعنی آن موجودی که این مبدأ و مقصد را طی می‌کند، چهار: مُحرّک فاعل حرکت است، پنج: زمان؛ زیرا حرکت امری تدریجی الوجود است نه دفعی و هر امری که تدریجی وجود پیدا کند زمان دارد و در ظرف زمان تحقق می­یابد، شش: مسافت که منظور از آن فقط مکان نیست؛ چون مسافت منحصر به مکان نمی‌باشد و ممکن است حرکت در کمّ یا کیف هم باشد؛ مانند اینکه سیب بر روی درخت از ابتدای بهار تا آخر پاییز بزرگ می‌شود با اینکه از جهت مکانی حرکت نکرده است ولی از لحاظ کمّی بزرگتر شده است که این نیز مسافت حرکت است یا تغییر رنگ خرما که در ابتدا سبز است سپس زرد و قرمز و در نهایت رطب سیاه می­گردد که آن هم دارای مسافت حرکت است و مسافت او از قبیل کِیف (رنگ) است. در دروس گذشته با بهره­گیری از مُحرّک و متحرّک، حقیقتی به نام نفس را اثبات می‌کنند. حقیقتی که دست، پا، چشم یا گوش نیست و هیچ­کدام از اعضای داخلی مانند کلیه، قلب یا کبد نیز نمی‌باشد.

[1]. مولوی، مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بخش ۲: تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت… .

[2].مولوی، مثنوی معنوی، همان.

[3]. نفس در اصطلاح فلاسفه جوهری است که ذاتا مستقل و در فعل، نیاز به ماده دارد و متعلق به اجساد و اجسام است یعنی جوهری است مستقل و قائم به ذات خویش که تعلق تدبیری با بدن دارد و در تصرف و تدبیر به جوهر روحانی دیگری دارد که روحانیت آن از نفس کمتر است و آن واسطه، روح حیوانی است که آنهم واسطه دارد که قلب است.

از نظر تاريخ فلسفه، درباره نفس تا چهار قرن پيش فقط دو نظرية معروف وجود داشته است. افلاطون و عدة بسياري از فلاسفة باستاني آنرا حقيقتي مجرد از ماده و مستقل از آن مي‌دانستند و مي‌گفتند كه نفس يا روح، پيش از بدن موجود بوده و پس از آماده شدن بدن انسان به آن ملحق مي‌گردد و آن را تا لحظه توانايي همراهي مي‌كند و پس از ضعف و مرگ بدن، بجاي ديگري بر مي‌گردد. در اين نظريه نفس در بدن همانند حضور ناخدا در يك كشتي است.

ارسطو و پيروانش نفس را جوهر و پديده‌اي ماديگونه مي‌دانستند كه صورت بدن و كمال اول او شمرده مي‌شود و بدن براي او جسم طبيعي و ابزاري براي فعليت بخشيدن به قواي نفس است.ارسطو با تشبيه جسم و بدن به موم، و تشبيه نفس به نقش بر موم، به وحدت آن دو ولی به جدايي در جوهر آنها تصريح مي‌كرد. در تعريف ارسطو، نفس را فقط با كاركرد و اعمال جسم مي‌توان شناخت؛ زيرا كه بدن بسبب استعداد خود براي قبول نفس، ماهيت و قوام وجودي، و بعبارتي ديگر كمال اول خود را از نفس مي‌گيرد و آلتي مي‌شود براي اعمال نفس، يعني نفس به جسم، حيات و فعليت و صورت مي‌دهد و عملاً با آن متصل و پيوند خورده است. هر كاري كه بدن انجام دهد در واقع منسوب به نفس است و بدون نفس، بدن انسان حيات ندارد و انسان نيست. اين نظريه بعدها بوسيلة ابن‌سينا و فلاسفة ايراني تكميل شد و به اوج خود رسيد.اما ملاصدرا نظريه سومي را عرضه كرد، وي معتقد شد كه برخلاف گفته افلاطون و اشراقيون، نفس انسان در حدوث خود، مادي و جسماني و از ماده بدن تراوش می كند و صورت براي خود مي‌سازد. و همچنين برخلاف عقيدة مشائين، نفس، جوهري ايستا و بيحركت نيست بلكه جوهري است كه در ذات خود مانند زمان، حركت دارد_ بلكه زمان اساساً نتيجة حركت آن است _ وي درعين‌حال تعريف مشائين را دربارة نفس پذيرفت.

حمیدرضا عالی
سپتامبر 13, 2021