انتساب تمام آثار انسانی به حقیقت واحدۀ مرکّب از نفس و بدن

در این درس اشاره می‌شود به اینکه انسان یک حقیقت بیش‌تر ندارد که مرکب از نفس و بدن است و تمام آثار انسان _ چه آثاری که بدون واسطه صادر می‌شود؛ مانند تفکر، تأمل و تخیّل و چه آن­هایی که نیاز به ابزار بدنی دارد؛ مانند راه­ رفتن، دیدن و شنیدن _ به آن حقیقت منتسب است. انسان از آن حقیقت تعبیر به «من» می‌کند. بر این حقیقت عوارضی عارض می‌شود که در این درس بعضی از آن‌ها را بیان می‌کنیم.

اگر یک سنگ پنج کیلوگرمی را در فواصل مختلف زمانی وزن کنیم و صد سال دیگر هم سراغش بیاییم تغییر چندانی نکرده و نهایتش ممکن است چند گرمی زیاد شده باشد یا  باران بر آن باریده و چند گرم کم شده باشد. این خصوصیت جسم محض است. وقتی سراغ انسان می­آییم، این آقای زید را روی ترازو می­بریم و می­کشیم می‌بینیم 60 کیلوگرم است. ملاحظه می‌کنید با این وزن 60 کیلویی چه کارایی‌‌هایی دارد؛ مثلاً بعضی از ظرف­هایی که 20 کیلو وزن دارد را می‌تواند بلند کند. اگر 30 کیلو شود می­گوید من نمی‌توانم و طاقتش را ندارم یا مثلاً تا 500 متر تواند بدود ولی بیشتر از این مقدار یعنی 2 کیلومتر را در شرایط عادی نمی‌تواند بدود. اما همین انسان اگر شرایطی پیش آمد که دچار خشم، غضب یا هیجان شد، بعضی از کارهایی که در شرایط عادی برایش سخت بود را می‌تواند انجام دهد. در شرایط عادی نمی‌توانست بیش از 20 کیلوگرم بار بلند کند ولی اگر در دعوا و نزاعی قرار گیرد طرف مقابل را که 50 کیلوگرم است بلند می‌کند و به زمین می­زند. فردی که در شرایط عادی دو کیلومتر بیش‌تر نمی‌توانست بدود، در حالت ترس که جانش در خطر است تا ده کیلومتر هم می­دود. جریان چیست؟ بر آن سنگ صد سال می­گذشت،  می‌دیدیم همان ده کیلو است و کم و زیاد نشده است ولی در انسان فردی که بیست کیلو بار بیش‌تر نمی‌توانست بلند کند، در هنگام جنگ و دعوا پنجاه کیلو را بلند می‌کند. اگر یک حالت شور و شوقی به او دست بدهد این جوانی که در شرایط عادی یک کیلومتر راه نمی­رود، آن شوق و علاقه باعث می‌شود خسته نشود.

بنا بر تصریح قرآن کریم، زن­های مصر وقتی زلیخا را سرزنش می‌کردند و او نمی‌تواند به ایشان جواب منطقی بدهد، عملاً اقدام کرد؛ یعنی یک مجلس مهمانی ترتیب داد و برایشان میوه آورد و با حضرت یوسف 7 هم از قبل هماهنگ کرده بود که وقتی اشاره کردم از این سر سالن به آن طرف برو تا مهمان­ها مشغول پوست­کردن میوه شدند اشاره به یوسف 7 کرد و چشم زن‌ها که به یوسف 7 افتاد به جای این‌که میوه را پوست بکنند، دست را بریدند و متوجه نشدند در حالی که در شرایط عادی از فرو رفتن سر سوزن در دست خود احساس درد می‌کردند.

در کربلا چه گذشت؟ امام باقر 7 فرمود: «إنّ أصحاب جدی الحسین لم یجدوا ألَمَ مَسِّ الحدید»[1]؛ ناراحتی­هایی را که از نیزه و شمشیر متوجه آن‌ها می­شد احساس نمی‌کردند. عابس وقتی به میدان رفت یکی فریاد کشید: «هذا أسد الأسود»[2]؛ یعنی این شیرِ شیران است. مبادا یکی یکی سراغش بروید؛ چون تا آخر اگر جنگ تن­به­تن داشته باشیم همه را به زمین می­اندازد. پس حملۀ دسته­جمعی کنیم تا حریف نشود و لذا شروع کردند یکی با سنگ، دیگری با شمشیر و سومی با تیر او را می­زدند. در این هنگام عابس کلاه خود را انداخت و زره را از تنش در آورد و نیمه عریان شد ولی با این حال ضربۀ شمشیر و زخم تیر را احساس نمی‌کرد؛ چون عاشق بود. وقتی حالت عادیِ انسان عوض شود، آثاری که از او ظهور می‌کند نیز تغییر می‌کند. همان‌طور که در حالت خشم و غضب آن آثار بروز می‌کند، در حالت شور و شوق هم این آثار بروز می‌کند.

حضرت علامه حسن‌زاده (حفظه الله تعالی) می‌فرماید: «فکر نکنید این حقیقتی که ما از آن تعبیر به «من» می‌کنیم مثل بقیۀ اجسام ترکیب اتحادی دارد، بلکه بر سایر اجسام قوانین ثابت حاکم است ولی این حقیقتی که ما از آن تعبیر به «من» می‌کنیم، قوانین ثابتی بر آن حاکم نیست و با تغییر شرایط حالتش عوض می‌شود. در حالت عادی آثاری دارد و در حالت خشم و شوق آثار دیگری. پس در این درس می­خواهیم این حقیقت را از عالَم مادّه و جسمانیت قدری تعالی ببخشیم و بالاتر بیاوریم.

فعلاً سخن در این است که همۀ شئون و اطواری که از بدن مشاهده می‌شود، از گوهر نفس صادر می‌شود و مبدأء پیدایش این­ اطوار و حالات اوست. این میّت مگر چشم ندارد؟ دارد ولی نمی­بیند؛ مگر گوش ندارد؟‌ دارد ولی نمی‌شنود. این میّت که با سکتۀ مغزی از دنیا رفته، چشم، دست و پایش که آسیب ندیده است ولی هیچ کارایی ندارد؛ چون همۀ این آثار را به برکت نفس داشت.

[1]. مجلسی، بحارالانوار، ج 45، ص 80.

[2]. مجلسی، بحارالانوار، ج 45، ص 29.

حمیدرضا عالی
سپتامبر 14, 2021