مناقشه در مثال‌های خطابی(قسمتی از کتاب النفس)

حضرت علامه حسن‌زاده (حفظه الله تعالی) در پایان درس می‌فرماید که این مثال­هایی که در بعضی کتاب­ها می‌بینیم واقعیت ندارد؛ مثلاً گفته­اند: نفس، مثل مرغ است و بدن مثل قفس است؛ مدتی این مرغ در قفس است تا مرگ شخص فرا برسد و این مرغ از قفس فرار کند.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
 من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم   آن که آورده مرا باز برد در وطنم
 مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک   چند روزی قفسی ساخته­اند از بدنم[1]

مثال دیگر اینکه بعضی گفته­اند: نسبت نفس با بدن، از قبیل نسبت ربّان با سفینه است. ربّان یعنی ناخدا و سفینه هم یعنی کشتی یا بعضی گفته­اند: نسبت نفس با بدن، مانند نسبت مَلِک با مملکت است؛ همان­گونه که پادشاه در کشورداری حکمرانی می‌کند، بدن به منزلۀ کشور و نفس به منزلۀ پادشاه و سلطان است. این­ تمثیل­ها، بیانگر واقعیت نفس نمی‌تواند باشد، البته در اصطلاح اهل علم مثالی که انسان می­زند ممکن است از یک جهت مقرِّب و از جهات دیگر مبعِّد ذهن باشد و مثال­زننده آن جهت مقرِّب را مد نظر داشته باشد. تشبیهی که نسبت نفس به بدن را همانند نسبت سلطان به مملکت دانسته­ است؛ یعنی نفس، بدن را اداره می‌کند حرف خوبی است. اگر ما نفس نداشته باشیم چشم ما نمی­بیند و دست و پای ما کار نمی‌کند. همان‌طور که سلطان مملکت را مدیریت می‌کند، نفس هم بدن را مدیریت می‌کند. لذا این جهتش خوب است اما این‌که تمام جهت نفس را سلطانِ بدن بدانیم درست نیست.

انسان می‌گوید: من پنداشتم و گمان بردم، من دیدم و من شنیدم و من لمس کردم که همه را به یک حقیقت نسبت می‌دهد. در هر صورت انسان صاحب نفس و بدن، یک شخص است و ترکیب آن دو، ترکیب اتحادی است که توضیح دادیم. اگر چه سفیدی عارض بر دیوار و قائم به آن است ولی ترکیب نفس با بدن مثل ترکیب سفیدی با دیوار نیست؛ زیرا ما در خارج سفیدی نداریم؛ چون عَرَض است و عَرَض هم قائم به جوهر است. ما در خارج شیرینی نداریم؛ زیرا شیرینی به عنوان یک طعم شیرین را در ضمن شکر و قند داریم. همین‌طور ما در خارج تلخی، بوی خوش یا بد به تنهایی نداریم، بلکه در ضمن یک شیء دیگر داریم. عَرَض یک موجودی است که در خارج تحقّق دارد ولی پشتوانه و موضوع می­خواهد. صِرف این‌که سفیدی بدون دیوار در خارج نیست، معنایش این نیست که با هم ترکیب اتحادی دارند؛ لذا حضرت علامه حسن‌زاده (حفظه الله تعالی) می‌فرماید: اگرچه سفیدی عارض بر دیوار و قائم به آن است ولی این عارض بودن سفیدی بر دیوار، به این معنا نیست که ترکیب سفیدی و دیوار ترکیب اتحادی باشد. اما در بارۀ انسان باید گفت که ترکیب اتحادی بین نفس و بدن برقرار است؛ زیرا یک هویت و شخصیت واحد دارد. همانند سکنجبین که همه آن را یک شیء می­دانند، دربارۀ انسان نیز همۀ افعال صادره از آن به یک هویت انتساب دارد؛ بنابراین آن­چه که بر سر زبان­ها رایج است و حتی در کتاب­های ما آورده­اند که جان، مرغ است و تن، قفس یا لانه، یا این‌که نسبت نفس به بدن مانند نسبت ربّان به سفینه است و یا نسبت سوار به مرکب است، همۀ این تشبیهات و تعابیر خطابی است و علمی نیست. خطابی[2] به امری می‌گویند که ظاهرش موردپسند است ولی برهانی نمی‌باشد؛ زیرا هر یک از مرغ و لانه، ناخدا و کشتی، راکب و مرکب، ملک و کشور از یکدیگر ممتاز هستند در حالی که نفس و بدن از هم ممتاز و جدا نیست. گفته نمی شود انسان وقتی می­میرد، نفس و بدن از هم جدا می­شوند؛ زیرا آن دیگر بدن نیست. جسد[3] انسان بعد از مرگ، دیگر بدن نیست، بلکه جسد میّت است. علاوه بر این اگر گفته می شود بدن میت، از باب تسامح[4] است؛ زیرا بدن در صورتی بدن است که نفْس آن را مدیریت کند و اگر نفس کنار رود دیگر بدنی در کار نیست. نفس نیز همین‌طور است؛ یعنی در صورتی به روح نفس گفته می‌شود که هدایتگر بدن باشد. به عنوان مثال اگر شما دوستی دارید که اسمش علی آقا است و درکنار خیابان او را می­بینید که پشت فرمان است، می­گویید: آقای راننده، دوست شما اسمش علی است، منتها به لحاظی که دارد ماشین را می­راند عنوان راننده پیدا کرد. همین‌طور روح به عنوان این‌که دارد بدن را مدیریت می‌کند به او نفس گفته می‌شود. پس بدن بدون نفس و نفس بدون بدن نداریم.

حاصل کلام اینکه هر یک از مرغ و لانه، سوار و سواری، ملک و کشور از یکدیگر ممتاز هستند و اضافۀ بین دو امر جدای از یکدیگر است و هر یک را یک شخصیت و هویت است، ولی نفس و بدن دو امر جدای از همدیگر نیستند و نمی‌شود نفس باشد و بدن نباشد. پس هیچ­گاه نفس بدون بدن نیست، البته بدن در هر نشئه‌ای متناسب با آن نشئه[5] است. نفس انسانی در این نشئه، این بدن را دارد و در نشئه برزخ، بدنی متناسب با برزخ را دارا است. لذا  حضرت علامه حسن‌زاده (حفظه الله تعالی) در کتاب­هایشان آورده­اند: «نفس هیچ­گاه بدون بدن نمی‌باشد، لکن بدن­ها در طول یکدیگر هستند». بنابراین دانستیم که نفس و بدن دو امر جدای از هم نیستند، بلکه یک شخصیت و هویت هستند منتها با دو مرتبۀ مختلف. ایشان در کتاب­ها و‌آثارشان تأکید دارند که بدن مرتبۀ نازلۀ نفس است و در بعضی از جاها آورده‌اند: «این‌که می‌گویند نفس در بدن است جملۀ صحیحی نیست، بلکه خوب است عکسش را بگوییم. البته همین هم درست نیست ولی از اُولی بهتر است و بهترین تعبیر این است که بدن مرتبۀ نازلۀ نفس است و نفس مرتبۀ عالیۀ بدن می‌باشد».

 

[1]. منسوب به جلال الدین احمد بلخی معروف به مولانا. برخی هم این ابیات را به شمس تبریزی نسبت داده‌اند.

[2]. خطابه، یکی از اقسام صناعات خمس در منطق می‌باشد. در تعریف خطابه آن را صناعتی دانسته‌اند که به وسیله آن می‌توان مردم را نسبت به چیزی ‌که انتظار تصدیق آن می‌رود در حد امکان قانع ساخت. خطابه شامل سه بخش مقدمه یا صدر، اقتصاص و خاتمه است. هدف اصلی خطیب اثبات ارزش و سودمندی یک چیز یا بی‌ارزشی و زیان آن برای اجتماع است. لیکن به دلیل آن‌که این چیز حالات مختلف پیدا می‌کند به تبع آن خطابه را نیز نام‌های مختلف نهاده‌اند. 1) اگر بالفعل حاصل باشد، خطابه را “منافره” می‌نامند؛ اگر محاسن آن را بیان کند “مدح” و اگر معایب آنرا بر شمارد “مذمت” نامیده می‌شود. ۲) اگر بالفعل حاصل نباشد، بلکه در گذشته حاصل شده باشد، خطابه را “مشاجره” می‌نامند. اگر از نفع و سود آن سخن گفته شود، “شکر” و اگر از مضرات آن سخن گفته شود “شکایت” نامیده می‌شود.۳) اگر بالفعل حاصل نباشد، اما قرار است در آینده وقوع یابد، خطابه را “مشاوره” می‌نامند.

[3]. پیکر.

[4]. آسان گرفتن.

[5]. عالَم.

حمیدرضا عالی
سپتامبر 14, 2021